خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





کسی اشک هایش را ...

    نقل از وبلاگ پلاک ۴۴ (نشريه الكترونيك روابط‌ عمومی و امور بين‌الملل كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان)

    به آدرس http://www.ekanoon.com/?p=9177

    مادر زیر خاک آرمیده بود. کودک، در میان کابوس‌ها چشم انتظار کسی که بیاید و دست نوازش بر موهای پریشانش بکشد. کسی که قصه‌ای بگوید تا شاید در هوهوی باد میان چادر ساعتی آرام بخوابد. آب، غذا، لباس، دارو،‌چادر و امدادرسانی حرف اول را می‌زد. این‌ها نیاز بود اما تمام نیاز‌ها این نبود. دستی مهربان باید لقمه‌ای نان در دهان کودک گریان می‌گذاشت. پدر برای همیشه رفته بود. سفر برادر بی بازگشت شد. حالا دیگر کوچه‌ای نبود که بچه‌ها پشت دیوار خانه‌هایش چشم بگذارند و قایم باشک بازی کنند. کوچه وسیعتر از هر خیابانی شده بود. دوباره زمین به خودش تکانی داده بود. حرکتی به ظاهر کوچک، که عده‌ای را برای همیشه روی این کره‌ی خاکی از حرکت محروم ساخت. اهر، ورزقان و روستاهای اطراف آن‌ها در آذربایجان شرقی، کانون خبر شد. کمک‌ها از هر سو روان بود. کودک جرعه‌ای آب نوشید و لقمه‌ای سرد یا گرم در دهانش گذاشت و گوشه چادر سر بر زمین نهاد تا شاید خواب را به مهمانی چشمان نگرانش دعوت کند.
    هنوز همگان در غوغای نیازهای مادی او بودند که جمعی در اندیشه نیازهای روحی این کودک و آن نوجوان روانه شدند. دوربین هم حرکت کرد. آمد قصه‌ای تعریف کند، کتابی بخواند، دستی به مهر و محبت بر سر طفل افسرده بکشد، نمایشی اجرا کند و یا دست آخر هدیه‌ای بدهد که خبردار شد، جمعی فعال و منسجم و برخوردار از تجربه‌های گرانقدر، پیش از حضورش تمام آن مسیر را طی کرده‌اند و تمام منطقه را زیر پوشش خود گرفته‌اند. کسانی که اهالی هر دیار آنان را به اسم کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان می‌شناسند. مربیانی مهربان و سرشار از عاطفه هر بامداد با کوله‌باری مملو از کتاب و سرگرمی و کاغذ و مدادرنگی، از راه می‌رسند و
    آری، اینان تمام مدت حضور داشتند. غم را در دلشان پنهان می‌کردند و لبخند را به کودک نگران هدیه می دادند. با دست پر مهر خود اشک را از گونه‌های بچه‌ها پاک می‌کردند و با قصه‌ای همسفر آنان می‌شدند. مهدی صالحی اقدم، مربی سیار شهری کانون تبریز یکی از همین‌ مهربان‌هاست. از نخستین روزها با کودکان و نوجوانان زلزله زده همراه شد تا آنان اندکی کمتر احساس تنهایی و غربت کنند. به خاطر بچه‌ها خندید اما اجازه نداد کسی اشک‌هایش را
    گفت و گوی ما با این مربی پرتلاش پیش روی شماست.
    گفت‌وگو از : محمدحسین دیزجی

    • زلزله بدون اطلاع قبلی به استان آذربایجان شرقی آمد و خبرساز شد. در آن لحظات کجا بودید؟
    بعدازظهر بود که این اتفاق افتاد. من در منزل استراحت می‌کردم.با اولین تکان‌ها و لرزش‌ها از خواب بلند شدم. گیج و متحیر بودم. با صدای اهالی خانه از خواب بیدار شدم. بلافاصله از خانه بیرون رفتیم.درست حدود ۱۰ دقیقه بعد بود که زمین لرزه دیگری اتفاق افتاد. این بار ما در کوچه و خیابان بودیم.ما آن روز را تا صبح در خیابان‌ها ماندیم. از طریق رادیو بود که اطلاع پیدا کردیم محل دقیق وقوع زلزله کجا بوده و خسارت‌های اولیه چقدر بود.
    • شما چه زمانی برای امدادرسانی از طرف کانون به منطقه زلزله زده رفتید؟
    ما سه یا چهار روز بعد بود که برای امدادرسانی فرهنگی به منطقه اعزام شدیم. البته یکی دو روز اول برای شناسایی مناطق زلزله زده به شهرها و روستاهای اطراف رفتیم و بعد از آن بود که به صورت هماهنگ برای ارایه خدمات فرهنگی به کودکان و نوجوانان روانه مناطق شدیم.
    • خودتان داوطلب رفتن بودید یا کانون استان شما را انتخاب کرد؟
    من مربی سیار هستم، بنابراین همیشه آمادگی سفر را دارم. مینی‌بوس سیار ما کاملا” آماده اعزام بود. من خودم هم کنجکاو بودم و هیچ مخالفتی برای اعزام به منطقه نداشتم. چند روز اول را کنجکاوانه در منطقه حضور داشتم و بعد هم پای ثابت این برنامه شدم.
    • شب‌ها در منطقه می‌ماندید؟
    فاصله تا منطقه زلزله زده خیلی زیاد نبود.ما از تبریز تا دورترین نقطه حدود ۱۰۰ کیلومتر فاصله داشتیم. اهر دورترین نقطه به ما بود. بنابراین امکان رفت و برگشت برایمان وجود داشت. هر روز ساعت ۸ صبح حرکت می‌کردیم و تا ساعت ۵ یا ۶ بعدازظهر آن‌جا کنار بچه‌ها و خانواده‌هایشان بودیم. شب‌ساعت ۷ یا ۸ هم به تبریز برمی گشتیم.
    این برنامه تا چه مدت ادامه داشت؟
    من پای ثابت این برنامه بودم. از همان روزهای اول تا آخرین روزها ما کنار بچه‌های زلزله زده حاضر بودیم. سه کتاب‌خانه سیار هم از استان‌های آذربایجان غربی، زنجان و اردبیل هم پا به پای ما در منطقه حاضر بودند.از برخی استان‌ها هم مربی داشتیم. همکاران استان خودمان هم مرتب در منطقه حضور داشتند.

    • محل استقرارتان کجا بود؟ آیا در منطقه جای ثابت هم داشتید؟
    ما در ۵ روستا دارای پایگاه ثابت روستایی بودیم. دو پایگاه شهری هم در مناطق ورزقان و اهر داشتیم. تعداد ۴ پایگاه سیار هم برای روستاها داشتیم. با برنامه‌ریزی که داشتیم، تمام مناطق را پوشش میَ‌دادیم.گروه‌ها به صورت گردشی کار می‌کردند.بچه‌های سیار سایر استان‌ها هم هر هفته یا هر ۱۰ روز یک‌ بار تغییر می‌کردند.
    • آن‌ها کجا مستقر بودند؟
    در خوابگاه شماره ۲ کانون تبریز
    • بنابراین کسی در مناطق زلزله زده نمی‌ماند؟
    تعدادی از بچه‌ها به عنوان کانون یار با ما همکاری داشتند. این افراد کسانی بودند که روزگاری عضو کانون بوده و حالا سن و سالشان از محدوده عضویت گذشته بود. برای مثال الان دانشجو بودند.این افراد در چادرها می‌ماندند تا پایگاه‌های کانون خالی نباشد. از مربیان کسی آن‌جا نمی‌ماند.
    از اولین اقدام‌هایتان در منطقه برایمان بگویید.
    گام اول شناسایی روستاها بود. باید بررسی می‌کردیم تا بدانیم کجاها آسیب دیده است.در چه مناطقی می‌توان پایگاه ثابت داشت.برای کدام مناطق باید کتاب‌خانه سیار عمل کند. کجاها سیار هم جوابگو نیست.شناسایی بچه‌ها در مناطق هم یکی دیگر از کارهای ما بود. یعنی باید می‌دیدیم در کدام مناطق بچه‌ها حضور دارند و احتمالا” در کجاها کودک یا نوجوان نیست. برای مثال روستایی داشتیم که بچه‌ها در آن‌جا نبودند. قدم اول ما شناسایی بود تا بتوانیم به درستی خدمات را میان مخاطبان ارایه کنیم. البته از همان مراحل اولیه با خودمان بسته‌های فرهنگی برده بودیم تا بین بچه‌ها توزیع کنیم. قبل از اجرای برنامه‌ها، بسته های فرهنگی توزیع می‌کردیم.
    • برنامه‌ها از چه زمانی اجرا شد و نحوه اجرا چگونه بود؟
    بعد از پایان شناسایی منطقه و بچه‌های زلزله زده، کار را شروع کردیم. شکل و قیافه مینی‌بوس ما یا همان کتاب‌خانه سیار کانون برای بچه‌ها جالب بود.به هر کجا که می‌رفتیم کودکان و نوجونان خودشان سراغ ما می‌آمدند. خیلی از اوقات هم ما از آنان دعوت می‌کردیم تا بیایند و دورهم باشیم. در بسیاری از مناطق یک چادر را به مسجد اختصاص داده بودند. گاهی در این چادرها و گاه در کنار مینی‌بوس کانون بچه‌ها را دور هم جمع می‌کردیم و قصه برایشان می‌گفتیم. شعرخوانی، کتاب‌خوانی، نقاشی، کارهای ادبی، دلنوشته و خیلی برنامه‌های دیگر را برایشان اجرا می‌کردیم.در برخی روستاها هم مسابقه و سرگرمی وبازی برای بچه‌ها داشتیم.


    • آیا ارتباط برقرار کردن با کودکان یا نوجوانان در شرایطی که بستگانشان فوت شده بودند یا خانه‌هایشان تخریب شده بود و آسیب دیده بودند راحت بود؟ شما چطور با آنان ارتباط می گرفتید؟
    در قدم اول با آنان هم کلام می‌شدیم. از موقعیت‌شان در زمان زلزله می‌پرسیدیم. پای درد دل بچه‌ها می‌نشستیم. فرصت می‌دادیم تا خودشان حرف بزنند. از قصه زندگی خودشان برایمان تعریف کنند. این ارتباط شخصی راه را برای ادامه کار باز می‌کرد. اگر قرار بود قصه بگوییم از قصه‌ای حرف می‌زدیم که با حال و هوای آنان تناسب داشته باشد.قصه‌ای که به آنان روحیه بدهد و قوت قلب بگیرند.برنامه‌ها را با حال و هوای آنان پیش می‌بردیم. هرچند گاهی هم اتقاق می‌افتاد که در برخی روستاها با ما برخورد می‌شد. این طبیعی بود که یک خانواده در مقابل کار فرهنگی ما قرار بگیرد و از ما در وهله اول پتو، پوشاک و آذوقه طلب کند. آنها در روزهای نخست از هر کسی به منطقه می‌رسید نیازهایشان را مطالبه می‌کردند. البته به تدریج استقبال از ما زیاد شد. کم کم خانواده‌ها از ما سرگرمی‌هایی می‌خواستند تا بتواند برای ساعاتی کودکان ایشان را مشغول سازد تا مادر خانواده به کارهای روزمره زندگی برسد.
    • آیا برنامه‌ها هر روز مثل هم بود یا تغییر می کرد؟
    حال و هوای منطقه و شرایط بچه‌ها و خانواده‌ها تعیین کننده بود.گاهی از بچه‌ها سوال می‌کردیم و برابر خواسته اکثریت آنان فعالیت لازم را ارایه می‌دادیم.
    • بیشترین درخواست بچه‌ها در این مدت چه بود؟
    اغلب کودکان و نوجوانان کتاب می‌خواستند. خانواده‌هایی که فرزند خردسال داشتند،‌طالب اسباب‌بازی و سرگرمی بودند. هر وقت خودرو کانون به روستاها و مناطق زلزله زده می‌رسید، بچه‌ها می‌گفتند کتاب‌خانه آمد.
    • چه درصدی از بچه‌ها کانون را می‌شناختند؟
    بچه‌هایی که پایه سوم دبستان بودند یا این سال را گذرانده بودند، با اسم کانون آشنایی داشتند.برخی هم از اعضای کانون در مناطق اهر یا ورزقان بودند. خیلی‌ها هم کانون را درست نمی‌شناختند. ما به بچه‌ها کانون را معرفی می‌کردیم.چون حضور ما تکرار می‌شد، کانون برایشان هر بار آشناتر بود.
    • مهم‌ترین مشکل بچه‌ها از نگاه شما؟
    وقتی زلزله همه چیز را نابود می‌کند، نیاز مردم هم افزایش پیدا می کند. بنابراین کوچک و بزرگ هم با ورود هر ماشین به منطقه تقاضاهایشان را مطرح می‌کنند.این انتظار ایجاد می‌شود که اگر کسی به منطقه می‌آید برای دادن کالا یا وسیله‌ای آمده است.به همین خاطر گاهی صرفا‌” اجرای یک فعالیت مثل قصه گویی را پذیرا نبودند و تقاضای بسته‌های فرهنگی را داشتند.البته به تدریج پذیرفتند که حضور کانون و انجام یک فعالیت مانند قصه گویی یا کتاب خوانی خودش فعالیت و کاری است که برای آنان انجام شده است.


    و این حرکت و تلاش فرهنگی به همت شما مربیان ارزنده کانون صورت گرفت.
    شاید بتوان چنین گفت. آرام آرام این باورها شکل گرفت و والدین ما را شناختند. کم کم مادران و پدران فرزندان خود را نزد ما می‌فرستاند تا فقط برایشان قصه بگوییم.
    در این مدت با چه تعداد کودک یا نوجوان در ارتباط بودید؟
    خیلی زیاد. گاهی در یک روستا با ۳۰ تا ۴۰ بچه روبرو بودیم. در برخی مناطق هم تعداد کودکان اندک بود. گاهی در هفته به ۱۵۰ کودک یا نوجوان خدمات فرهنگی ارایه می کردیم. آمار دقیق و بیشتر در دفتر مدیر محترم استان و همکاران ایشان هست.
    با لباس خاصی در منطقه حاضر می شدید؟
    جلیقه و لباس خاصی برای این کار طراحی شده بود که ما از آن استفاده می کردیم و کارت شناسایی هم داشتیم. ما به عنوان امدادگر فرهنگی در منطقه حضور داشتیم.
    • مهمترین دغدغه برای خودتان چه بود؟
    تابستان برای بچه‌ها فصل تعطیلی و استراحت است. حالا با این زلزله، روزهای خوب و خوش آنان به کابوسی مبدل شده بود. تمام تلاشم بر این بود که تا حدامکان بتوانم ذره‌ای از کابوس آنان را از ذهنشان پاک کنم و لب‌های بچه‌ها را به خنده باز کنم.همین اندازه که کودکی لبخند می‌زد برای من یک دنیا قیمت داشت.بدتر از این اتفاق، ترس و استرس پس از آن بود.ترس‌ها و کابوس‌های شبانه بچه‌ها را رها نمی‌کرد. ما تلاش می‌کردیم به اندازه توان خود ذره‌ای از این ترس و استرس کم کنیم تا آنان آرامش بیشتری داشته باشند.
    • هیچ وقت در این مدت اتفاق افتاد که اشک بریزید و به خاطر این مصیبت گریه کنید؟
    سرگرم کار با بچه‌ها بودم که جلوی یکی از چادرها، پیرزنی با چهره‌ای غمناک و بسیار افسرده مرا نگاه می‌کرد.در نگاهش یک عمر تلاش و زحمت آشکار بود. حالا هیچ چیز از زندگی برایش باقی نمانده بود. حالا مقابل چادر هلال احمر با یک حالت تسلیم و رضا نشسته بود و مات و مبهوت فقط نگاه می‌کرد. لحظه‌ای به نگاهش خیره شدم. نگاهمان که در هم گره خورد،‌اشک از چشمانم سرازیر شد. نتوانستم مقاومت کنم. نگاهش را با چشمان اشکبار پاسخ دادم.
    • چند بار این اتفاق افتاد که منقلب شده و
    خیلی زیاد. بارها به خاطر بچه‌ها و مصیبت‌هایی که دیده بودند گریستم. یک بار دیگر هم بانویی سالمند در حالی که سرگرم کار برای بچه‌ها بودم پیش آمد و دستم را گرفت و مرا با خودش همراه کرد. من شاید جای نوه‌ی او بودم. مرا با خودش برد تا خانه‌اش را نشانم بدهد. خانه که نه ویرانه‌اش را نشانم بدهد. خیلی حرف نمی‌زد. نگاهش بیشتر با من همکلام شد تا این که با زبان چیزی بگوید. همین اندازه که با او همراه شدم، احساس کردم سبک شده است. دلش می‌خواست این طوری حرفش را بزند. گاهی انسان تنها یک همدم می‌خواهد. کسی که فقط شنونده حرف هایش باشد و بس. وقتی نفس راحتی کشید،‌احساس کردم حضورم در این لحظه ها ارزشمند بود.احساس کردم کاری انجام داده‌ام و قدمی برداشته‌ام.زیباترین لحظه برایم آن لحظه‌ای بود که آرامش را در نگاهش دیدم و احساس کردم.
    • چه تعداد از همکاران کانون در این برنامه‌ها مشارکت داشتند؟
    شاید بتوان گفت که تمامی همکاران کانون در این برنامه مشارکت داشتند و هر کدام به نوبت راهی منطقه شدند و کاری در این زمینه انجام دادند.
    • شما خودتان کدام مناطق را پوشش دادید؟
    تقریبا من و همکاری که با من همراه بود تمام مناطق را بازدید کردیم و در تمامی روستاها و مناطق حاضر شدیم و به ارایه خدمات پرداختیم.
    • امکانات مورد نیاز بچه‌ها از کجا و چگونه تامین می شد؟
    هلال احمر و کمک های مردمی به مناطق می‌رسید و بچه‌ها هم ازآن بهره‌مند می‌شدند.بسیاری از مردم هم کمک‌های خودشان را با وسایل نقلیه خود به منطقه می‌آوردند و در اختیار مردم منطقه قرار می دادند. کمک‌های فرهنگی هم از طریق کانون به دست بچه‌ها می رسید.البته برخی از مردم نیکوکار و خیر هم خودشان وسایل مورد نیاز را در اختیار بچه‌ها قرار می‌دادند. اما تنها کانون بود که به صورت منسجم و گسترده کمک‌های فرهنگی را در اختیار این گروه از مخاطبان قرار می‌داد.
    • کانون چه نوع محصولاتی را در اختیار این بچه‌ها قرار می‌داد؟
    تقریبا” تمام محصولات کانون در اختیار بچه‌ها قرار گرفت. از کتاب و عروسک گرفته تا انواع سرگرمی ها در اختیار آنان قرار گرفت.یک سری محصولات هم از طریق حوزه هنری به دست ما رسید که به کودکان و نوجوانان ارایه کردیم.
    به نظر شما مربیان کانون در چنین شرایطی تا چه اندازه می‌توانند به یاری کودکان و نوجوانان شتافته و از نظر روحی و روانی به آنان یاری برسانند؟
    هر کسی در این شرایط می‌تواند به دیگری کمک کند و یاری رسان باشد. اما از آنجا که ما مربی هستیم و در هر شرایطی با بچه‌ها در ارتباطیم، شاید بهتر بتوانیم به آنان کمک کنیم. یک لبخند در آن شرایط مهم است.
    • شما در این مدت با بچه‌های زلزله زده زندگی کردید. حالا باید ذهنتان لبریز از خاطره باشد. از این خاطرات برایمان تعریف کنید.
    در یکی از روستاها بچه‌ها را برای قصه‌گویی دور هم جمع کرده بودم. کودک خردسالی در آن‌جا بود که آرام و قرار نداشت و مرتب گریه می‌کرد. به طرفش رفتم و او را در آغوش گرفتم. احساس کردم آرام شده است. همان‌طور که در آغوشم بود شروع به قصه‌گویی کردم. در همین فاصله، کودک روی دستم ادرار کرد. من او را رها نکردم. مادرش متوجه ماجرا شد. احساس شرمندگی می کرد. فقط به او لبخند زدم تا بداند اتفاقی نیافتاده و کودکش آرام است و من هم نگران نیستم. آن لحظه در چهره مادر و کودکش آرامشی را دیدم که برایم یک دنیا ارزش داشت. کودک آرام بود و من هم به قصه‌گویی ادامه می دادم. قصه که تمام شد مادرش با یک ظرف آب جلو آمد تا دستم را آب بکشم. کودکش را که حالا آرام بود به او سپردم و دستم را شستم. آرامش آن مادر و فرزند برایم ارزش داشت. مهم این بود که در آن دقایق مفید واقع شده بودم و دلی به واسطه حضورم آرام شده بود. در نگاه آن مادر کلامی نهفته بود که قلم قدرت نوشتنش را نداشت.
    این حضور برای خودتان به یقین سرشار از تجربه و دستاورد است. یکی از آن‌ها را به عنوان حسن ختام برایمان نقل کنید.
    من در کنار کارهایم داستان هم می نویسم. الان یک دنیا سوژه و فضای نوشتن در ذهنم برای داستان‌نویسی دارم.زندگی شخصی من با این حضور غنی تر شد.من در یک فضای عادی همیشه با کودکان و نوجوانان ارتباط دارم و با هم کار می‌کنیم. اما حضور در این موقعیت باعث شد تا خودم را محک بزنم. قابلیت‌های خودم را بیشتر بشناسم و در صدد کشف نکته‌های تازه‌تری باشم. این کار و حضور به من آموخت که انسان‌ها در شرایط سخت و دشوار باید به درد مشترک رسیدگی کنند. مهم این نیست که در چنین شرایطی چه کسی هستیم، از کجا آمده ایم و یا موقعیت یا حرفه و شغل ما چیست. مهم این است که انسان خودش را جزیی از کل ببیند و بس.
    • باتشکر از شما

     


    این مطلب تا کنون 6 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : بچه‌ها ,کانون ,منطقه ,آنان ,مناطق ,زلزله ,برای بچه‌ها ,اتفاق افتاد ,احساس کردم ,منطقه حضور ,کتاب‌خانه سیار ,
    کسی اشک هایش را ...

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده